خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

جوان اول دانشکده بودیم. تا فولانی اومد. گفتیم خب منطقیه دیگه. یه آقایی با این کمالات. مام که اون جور. خب باید عاشقش شیم دیگه. اومد قبل این که سلام کنه گفتیم شمایلت چه نیکوست! خندید گفت مال شما بهتره. رفت. عین رفتن جان از بدن، دیدم کهجانم میرود... از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم. نشستیم روبهروش هی از دور پاییدیم. واسهش زیر لبی دوبیتی گفتیم. رفت و اومد کردیم. طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت. راه رفتیم رو ریل. رو جدولا. نیلبک مهرههای پشت. کودکان تو همانا آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود. تو گرما، سرما، شبان و روزا، پشت خط موزائیکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمهشبا، قمرها، عقربها، دو سیگار یه کبریتا. تو رَم خیلی اسیر کردیم. باس ببخشی... اما نحسی افتاده بود. هر چی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد. واسه چی؟ تو فهمیدی؟... آخر یه روز رفتیم دمش بهش گفتیم ببخشید چته؟ گفت ها چهطوری چی با منی؟ گفتیم «بابا صاحبِ حسن! در وفا کوش! خودتو نگیر. ما خیلی ساله اینجاییم تو که اولی نیستی. ولی ارزش نداره.» نرفت تو خرجش. هی اون ور و نگاه میکرد. فکر کردیم نکنه موی ما حالا مد نیست؟ نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم؟ نکنه اون بیتآخریه زیادی بوده؟ نکنه یه چیزایی هست ما نمیدونیم؟ نکنه دیوونهست؟ ... یادته اون روز تو راهرو زدی تو گوشم؟ گفتی «بیدار شو از خواب آدم ساده! خبری نیست.» شبش رفتیم تو اتاق. کردیمش تو قاب گذاشتیمش رو طاقچه... بالاخره ما یه رفیق بیشتر نداریم که. باس گوش میکردیم دیگه. سختم بودا. ولی کردیم. دیگه بوسیدیم گذاشتیم کنار. کنار که نه. رو طاقچه. اما خب نمیشد دیگه. هی میدیدیمش. یه وجب دانشگاست. یا خبرشو میشنیدیم در و بیدر. هی هوایی میشدیم... از روت خجالت میکشم. قولمو شیکستم. روم نشد بهت بگم. ده بار رفتم نیگاش کردم. تازه اینکه چیزی نیست. حرفم باهاش زدم. جریحهدار جوابمو نداد. دیگه نگفتم بهت اینارو..

برچسب: نویسنده: آرمان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:21

صفحه بندی